همیشه آدمهایی هستند که تحسینشان میکنی؛ اما این چیزی که من نسبت به میساکیسنسه حس میکنم، فراتر از تحسین است؛ این یک عشقِ سوزان و کشندهست! تا قبل از او، هرگز فکر نمیکردم کسی بتواند تا این حد تمام وجودم را به آتش بکشد، ضربان قلبم را به شماره بیندازد و عطشی دیوانهوار در من ایجاد کند. او فقط معلم من نیست، او همان رویای ممنوعهای است که تمام شبهایم را تسخیر کرده.
دیگر نمیتوانستم این التهابِ درونی را تحمل کنم. یک شب، دل را به دریا زدم و مخفیانه به خانهاش رفتم تا با او روبرو شوم. وقتی در مقابلش ایستادم، دیگر نخواستم از درس و کتاب بگویم؛ از او خواستم که نه الفبای مدرسه، که الفبای خواستن و بدنِ خودش را به من بیاموزد. شبی که قرار است مرز بین شاگرد و معلم برای همیشه شکسته شود و به بازیِ لذتبخشِ تنها بدل گردد.







دیدگاهها و نظرات کاربران
برای ثبت نظر، لایک دیدگاهها و کسب امتیاز، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربری