همه چیز از یک تلاشِ مذبوحانه برای نجات آغاز شد. وقتی با تمام وجود به در چنگ میزدم تا تو را از آن مخمصه بیرون بکشم، انگار دنیا دستبهدست هم داده بود تا مانعم شود. کلیدی نبود، راهی نبود و زمان مثل شن از میان انگشتانم لیز میخورد. پشتِ آن درِ لعنتی، تو بودی و وحشتی که حالا تبدیل به خاطرهای خونین شده است.
صدای جیغِ دلخراشت که از پشتِ آن دیوارها به گوشم رسید، تمامِ دنیایم را ویران کرد. من آنجا ایستاده بودم، ناتوان و درهمشکسته، در حالی که میدانستم دیگر راه بازگشتی نیست. «آبی تاریک» روایتی است از حسرت، از دست دادن و کابوسی که هرگز بیدار نمیشوی. داستانی که در آن لذت و درد چنان در هم گره خوردهاند که دیگر نمیتوانی مرز میانِ عشق و جنون را تشخیص دهی. حالا تنها چیزی که برایم باقی مانده، طعمِ تلخِ حسرت است و سایهای از تو که در تمامِ لحظاتِ تاریکِ زندگیام پرسه میزند.








دیدگاهها و نظرات کاربران
برای ثبت نظر، لایک دیدگاهها و کسب امتیاز، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربری