خلاصه داستان
زندگی برای یک کارمند ساده یعنی چرخهای بیپایان از صبحهای زود، اضافهکاریهای اجباری، خواب و دوباره تکرار. روزها مثل هم میگذرند؛ بدون هیچ غافلگیری، بدون هیچ هیجانی. اما یک شب، توصیهی عجیب رئیسش در ذهنش جرقه میزند: «کمی تغییر بد نیست، حتی اگر کوچک باشد.» همین جمله کافی است تا او تصمیم بگیرد حصارهای دنیای کسالتبارش را بشکند. اما چیزی که انتظارش را نداشت، اتفاقی بود که همان شب رخ داد؛ یک برخورد اتفاقی که او را در آغوش زنی اغواگر در تختخواب مینشاند. وضعیتی که حتی در جسورانهترین رویاهایش هم نمیگنجید. از آن شب به بعد، زندگی این کارمندِ معمولی به زنجیرهای از دیدارهای داغ، روابط بیپروا و کششهای فیزیکیای تبدیل میشود که مرزهای دنیای خاکستری او را برای همیشه در هم میشکند.








دیدگاهها و نظرات کاربران
برای ثبت نظر، لایک دیدگاهها و کسب امتیاز، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربری