پدرم، مردی عیاش و ولخرج بود که چهارمین ازدواجش هم نتوانست عطشِ سیریناپذیرش را فرو بنشاند. وقتی در را باز کردم و او را دیدم، نفسم در سینه حبس شد؛ نامادریام، زنی که با وجود غریبه بودن، انگار نسخهای جوان و خیرهکننده از مادرم بود. اعتراف به آن شرمآور است، اما در همان لحظه، هوسی کودکانه و در عین حال ممنوعه در وجودم شعله کشید تا خودم را در انحنای تن و آغوشِ گرمش رها کنم.
پس از مرگِ حقیرانهی پدر در اثر سقوط از اسب، تنها چیزی که برایمان باقی ماند بدهیهای سنگین و خانهای در گرو بانک بود. اما درست در لحظهای که غرق در بدبختی بودیم، کالسکه مجلل پدربزرگم از راه رسید. او ادعا میکرد برای سرپرستی ما آمده، اما حقیقت تلختر بود؛ او وارثی ذکور نداشت و مرا به فرزندی پذیرفت تا نامش را زنده نگه دارم. حالا من و نامادریِ اغواگرم، زیر سقفِ عمارتِ پدربزرگ، در میان بازیهای قدرت و هوسهای سرکوبنشده، محبوس شدهایم؛ جایی که مرز بین وظیفه و میل، هر لحظه کمرنگتر میشود.








دیدگاهها و نظرات کاربران
برای ثبت نظر، لایک دیدگاهها و کسب امتیاز، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربری