قسمت ۲ — قسمت 2
همه چیز از یک اعتراف ساده شروع شد؛ اولین باری که جرات کردم به پسری که تمام صبحها در مترو زیر نظرم بود، بگویم دوستش دارم. اما او با سردی مرا پس زد و گفت دلش جای دیگری گیر است. ضربهی سنگینی بود، اما ته دلم میدانستم که این پایان ماجرا نیست. من راز او را میدانستم؛ چهرهی مردانه و هیکل ورزشکاریاش فقط یک نقاب بود. بارها پنهانی از او عکس گرفته بودم و دیده بودم که چطور در شلوغی مترو، وقتی زنی او را لمس میکند، با وجودِ چهرهیِ معذبش، کوچکترین مقاومتی نمیکند. او یک «مازوخیست» واقعی بود و این دقیقاً همان چیزی بود که من به دنبالش میگشتم. حالا که او مرا پس زده، وقتش رسیده که ورق را برگردانم. من دیگر آن دختر خجالتی نیستم؛ حالا او شکارِ من است و قرار است طعمِ لذتبخشِ تسلیم شدن در برابرِ یک زنِ سلطهگر را با تمام وجودش بچشد. بازیِ قدرت شروع شده و او هیچ راه فراری ندارد؛ چون حالا، او کاملاً متعلق به من است.