قسمت ۲ — قسمت 2
ماسارو در آستانه فارغالتحصیلی از کالج فنی است، اما نه شغلی در بساط دارد و نه هدفی برای آینده؛ تنها دلخوشی او در این روزهای خاکستری، پاتوق کردن در کافه «هیداماری» است. این کافه که توسط والدینِ نانامی و کورومی، دوستان دوران کودکیاش اداره میشود، به پناهگاه امن او تبدیل شده است. همه چیز به روال سابق میگذرد تا اینکه ماسارو خبر بازگشت یکی دیگر از دوستان قدیمیاش را میشنود و با هیجان میگوید: «بیصبرانه منتظر دیدنش هستم!» همین جمله ساده مثل جرقهای در انبار باروت عمل میکند؛ نانامی و کورومی که حالا دیگر نمیخواهند فقط یک دوست معمولی برای او باشند، با شنیدن این حرف، نقابِ دوستی را برمیدارند و با روشهایی جسورانه و تحریکآمیز، ماسارو را در بازی جدیدی از لمسها، وسوسهها و کششهای ممنوعه غرق میکنند. حالا کافه هیداماری دیگر فقط یک کافیشاپ نیست، بلکه میدان نبردِ عطشهای سرکوب شده است.