توروخدا بذارید بخوابم...!
نجاتم بدید...
این بچهها آخرش کار دستم میدن...
کار دستت میدن؟
ای خدا...
دیگه چقدر باید افتضاح باشی که...
بچهها اینطوری به گریه و زاری بندازنت؟!
اونقدر سخت تمرین کن که دیگه نای فکر کردن به هیچچیزی رو نداشته باشی.
راستش... این خیلی بهتره...
تا اینکه بخوام اونجا پیش اون بچهها بمونم...
اوه، راستی، یادم رفت! وقت کلاس ابتداییه،
میتونم هاله شرارت رو حس کنم...
اوو، برای امروز کافیه.
کجا داری میری؟
سئون امروز مرخصی استعلاجی گرفته، پس تو باید کلاس رو تدریس کنی.
مرخصی استعلاجی؟!
جدیه؟ باید بره بیمارستان...
مگه سئون آدم نیست؟ خب هر کسی ممکنه یه روزایی حالش خوب نباشه.
دارم میپرسم اوضاعش چقدر خرابه!
حالش خوبه، تو هم سرت تو کار خودت باشه و درستو بده!
نه، بهت گفتم که، از بچهها میترسم!
کل دیروز رو داشتن زجرم میدادن!
اگه میترسی، پس برو باهاشون روبهرو شو!!!
...
خب، همگی گوش کنید.
باید خوب به حرفام گوش بدید.
هرکی گوش نده، از اینجا میبرنش.
حرف من، حرف آخره.
دنبال من بیا و لباتو گرم کن،
دیگه بالا نیا
چرا دوباره دارین با هم دعوا میکنین؟! سعی کنین با هم کنار بیاین!
ای بابا، دیگه بریدم...
انرژیشون وحشتناکه، اصلاً هم خسته نمیشن...
یعنی همه بچهها همینطورین؟
حداقل یه آدم آروم بینشون نیست؟
ب-ببخشید... حالت خوبه؟
خوبم!
این دفعه سعی میکنم درست انجامش بدم!
ها!
تلوتلو
آخ...
دست و پا زدن
دست و پا زدن
مثل لاکپشت میمونه...
اوه...
ام...
ام...
م-ممنونم...
خواهش میکنم...
خب بچهها، وقتشه یکییکی غلتزدن رو تمرین کنید.
واااای!
هاهاها
هاهاها
یکییکی انجامش بدید تا با نفر جلویی برخورد نکنید.
...!
غلت
هاهاهاها! خیلی خندهدار غلت میزنه!
اه...
نباید بقیه رو مسخره کنی.
میخوای دوباره غلت زدن رو امتحان کنی؟ اونقدرها هم سخت نیست.
ب-باشه...
نافِت.
خوبه.
دیدی؟ اونقدرها هم سخت نبود، مگه نه؟
مـ... ممنونم...!
خیلی کیوته...
هم آرومه، هم مودب...
و قشنگ به حرف گوش میده...
اون واقعاً یه فرشتهست!
انگار بالاخره توی این لونهی فساد، به آرامش رسیدم.
این صحنه واقعاً بهم آرامش میده...
خب، کلاس امروز همینجا تمومه!
دم همهتون گرم، خسته نباشید.
ووک-آر! داری میری خونه؟
ب-بله...؟ منظورت چیه؟
مامانت کجاست؟ نمیاد دنبالت؟
تو ۲۱ سالته؟
یعنی از من بزرگتری؟
فکر کردی قراره اینو بگم، فسقلی؟ هه هه.
خیلی بامزهای.
به هر حال، مامانت نمیاد دنبالت؟
میتونی تنهایی برگردی خونه؟
مـ... من نمیخوام برم خونه...
اوه، پس داری میری آموزشگاه پیانو؟
نـ... نه... برای عکاسی...
عکاسی؟ چه جور عکاسیای؟
چـ... چیز خاصی نیست، ولی...
قـ... قراره به عنوان مدل کاسپلی کار کنم...
یعنی... ۱۳؟
ادامه دارد...
نظرات و دیدگاههای این مانهوا
برای ثبت نظر و گفتوگو، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب